هزاران حرف نگفته





هزاران حرف نگفته
سلام به تمامي كساني كه وارد اين وبلاگ مي شن مي خوام ميون اين همه وبلاگ نو باشم از اين به بعد شما موضوع مي دين من مي نويسم از كسي هم كه موضوع رو مطرح كرده تشكر مي شه پس معطل چي هستيد بسم الله....
صفحه اصلي  |  آرشيو مطالب  | تماس با ما



دلنوشت هاي ماندني


صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 



موضوعي ثبت نشده است



مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸



natali
سرزمين من
نمي خوام بزرگ شم
شيوا جون
زير بارون عاشق شويم!!
كسب در آمد آسان
بازاريابان حرفه اي ايران زمين » منتظرحضورگرم شماست
مطالب قابل عرض
اهنگ ايراني
فروشگاه ايران مارك سنتر


 

 

 


 

نوشته شده توسط مامان بزرگ | ۱۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۳۰:۰۳ | آرشيو نظرات (0)

 

نوشته شده توسط مامان بزرگ | ۹ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۰۴:۴۷:۲۱ | آرشيو نظرات (0)

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين  است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه  گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
 

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.

 http://www.iranelectshop.com

 

نوشته شده توسط مامان بزرگ | ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۲۴:۵۵ | آرشيو نظرات (0)

 

نوشته شده توسط مامان بزرگ | ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۲۱:۰۴ | آرشيو نظرات (0)

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. به اين ترتيب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، اين قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار!

اما خوبيش به اين بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقريباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پيش بينى كسلم مى‌كرد، چون هميشه كوتاه‌ترين فاصله‌ها را پيدا مى‌كردم.

 

يادم نمى‌آيد كى بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او ركاب مى‌زدم. حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت مطلق، هيجان عجيبى داشت.

 

او مسيرهاى دلپذير و ميان برهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از اين گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مى‌برد و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسيدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خنديد و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
او مرا به آدم‌هايى معرفى كرد كه هدايايى را به من مى‌دادند كه به آن ها نياز داشتم.

هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى. آن ها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا و ما باز رفتيم و رفتيم.

 

حالا هديه ها خيلى زياد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگين‌اند!» و من همين كار را كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشيدن است كه دريافت مى‌كنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پيچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.
من ياد گرفتم چشم‌هايم را ببندم و در عجيب‌ترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم.

 

اين طورى وقتى چشم‌هايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هايم را مى‌بستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه ديگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گويد،

«ركاب بزن....» 

 

نوشته شده توسط مامان بزرگ | ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۸:۴۲ | آرشيو نظرات (0)

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]

   


تمام حقوق متعلق به نگین بلاگ است